آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه29 آذر94(دخترک ما)

دختر طلای ما نقاشی شان کم کم جهت دار شده اند و بسیار در نقاشی پیشرفت نموده ا ند اینم نمونه ای از کارهای ایشان عکس گنبد امام رضا در روز شهادت آن بزرگوار که موضوع نقاشی مهد برای تمام گروه سنی بود اینم نقاشی که برای مامان کشیده بود... اینم کارگاه آشپزی تو مهد (درست کردن شیرینی) اینم تب ملکه یخی که آویسا رو گرفته بود و روزی شونصد بار سی دیش رو نگاه می کرد و تمام دیالوگ هایش رو حفظ شده بود و همراه با انیمیشن نمونه زنده ش رو تو خونه اجرا می کرد...   ...
29 آذر 1394

یکشنبه29آذر94(اندر احوالات پسری)

با سلام به دوستان گلم.چه آنهایی که به یاد ما هستند چه آنهایی که در یاد ما هستند... قطار زندگی به پیش میرود، روزها و شب ها عمر می گذرد گاهی به شادی گاهی به غم ... ما کوچک می شویم بچه هامان بزرگتر...بگذریم.. پسرکمان الان یه هفته ای است که دو دندان بالایشان هم جلوس فرمودند. و انگار با روییدن دندان هایشان اسب سرکش شیطنتشان نیز رمیده اند  و کلاً دیگر قابل کنترل نمی باشند و در مهمانی آخر هفته کلاً در بغل مامان و بابا بودند یا ما به دنبال ایشان که مبادا دسته گلی به آب دهند. تقریباً تمام کابینت ها یا با قفل بسته شده اند یا با چسب مسدود. دکوراسیون خانه که لعبتی شده است برای خودش. یه جورایی کولی وار زندگی می...
29 آذر 1394

23آذر (عکس های تولد گل دخترم)

سلام به دوستان گلم و ممنون از تبریکاتشون.  امسال بنا به درخواست دختر عسلم تولدش رو تو مهد گرفتیم شب قبلش با بابایی و داداشی رفتیم برا دختری کیک و بادکنک و شمع و وسایل پذیرایی خریدیم. صبح تحویل مربی ش دادم با یه دوربین که زحمت تصویر برداریش رو هم بکشه . اینم عکس های مهدش ...    ادامه مطلب یادتون نره         علی کوچولو هم اومد تولد خواهریش ...
23 آذر 1394

22آذر94(تولد و شهر بازی)

آخر هفته پیش روزهای پر فراز  نشیبی برای خانواده کوچک ما بود. روز چهارشنبه وقتی به اتفاق بچه ها رفتیم خونه دیدیم علی کوچولو صداش به شدت گرفته و نمی تونه حرف بزنه. وقتی بابایی اومد قصد رفتن به مطب آقای دکتر نمودیم و البته بماند 2ساعت تمام در ترافیک موندیم با کلی اوضاع آشفته رفتیم مطب. شلوغی مطب و دیر رسیدن نوبت ما و الزام زدن آمپول دگزا و بقیه قضایا باعث شد که ساعت 12 به خانه رجعت نماییم.  شبش هم باید به خاطر پسرکمان بیدار می ماندیم . آقای همسر هم  سرما خوردند و مجموعه کامل شد. روز جمعه ای هم طبق قولی که به آویسا داده بودیم باید می بردیمش شهر بازی . علی رغم اینکه آقای همسر حالشان زیاد مساعد نبود اما به خاطر تولد دخمل...
22 آذر 1394

22آذر94(تولد گل دخترم)

                                             در ستاره بارانِ میلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن میلادت را به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای “ما” آبیست                &...
22 آذر 1394

چهارشنبه18آذر94

  سلام باز ما اومده ایم با یه سبد دعا برای شادی و سلامتی  همه دوستان و گلهایشان و گلکان خودم. علی کوچولوی ما این روزها دامنه لغاتشان بیشتر شده است و تقریباً یه هفته ای می شود که اسم خودش رو بر زبان میاره. و همش دنبال گوشی تلفنه و زمانی که گوشی تلفن زنگ می خوره با سرعتی به سمتش میره  و همش گریه می کنه تا از من بگیره و گاهی که  گوشی به دستش میاد با یه صدایی میگه:الووو. عاشق توپ بازی و دنبال بازی با خواهریه و جدیداً هم خیلی زود ناراحت میشه  و اگه چیزی بخواد بهش ندیم سرش رو میندازه پایین و با لب و لوچه های آویزان شروع می کنه به گریه کردن. چهارشنبه پیش (11آذر) با آویسا و صبا و علی کوچولو و با...
18 آذر 1394

یکشنبه2آذر94(اندراحوالات این روزا)

  سلام و صد سلام به همه دوستان صمیمی و با مرام خودم که هر چند این روزا بنده  دیر به دیر فضای مجازی کودکانم را بروز می کنم اما آنان همیشه به بنده لطف داشته و دارند و همیشه جویای حال این مادر می باشند. روزها می گذرد پسرکم دیگه کم کم داره بزرگ میشه و هر روز شیرین تر و با اضافه شدن به دامنه لغاتش نازتر. این روزها تا در خونه صدا میده علی کوچولو سریع میدوئه و میگه:کیئه؟ رابطه ش هم با خواهری بهتر شده در بعضی موارد با یکدیگر بازی می نمایند. دندان هایش کماکان همان یکی و نصفی مانده و هیچ اثری  از باقی دندان ها به چشم نمیخوره. آلرژیش کمی بهتر شده. ولی خواب های شبش نامنظم و تقریباً  تا صبح یه چند سفری ما رو بیدار م...
1 آذر 1394
1